p33

مینهو پشت فرمان نشست.موتور ماشین با غرش کوتاهی روشن شد و چراغ‌های جلو، حیاط تاریک را بریدند. بنگچان در صندلی عقب نشست و یونا را روی پاهایش نگه داشت. هیچ‌کدام حتی یک لحظه فکر نکردند که او را روی صندلی جداگانه بازوهای یونا هم دور گردن بنگچان حلقه شده بودند و انگشتانش پشت یقه‌ی او قفل شده بودند. صورتش در گودی گردن بنگچان پنهان بود و موهایش روی شانه‌های هر دو ریخته بود.همین که ماشین حرکت کرد، صدای گریه‌ی یونا دوباره بالا گرفت.نه فریاد می‌زد و نه ناله می‌کرد؛ فقط زار می‌زد. اشک‌هایش بی‌وقفه می‌آمدند و شانه‌هایش با هر هق‌هق تکان می‌خوردند.بنگچان دستش را پشت کمر او حرکت می‌داد.ـ آروم باش… آروم، پرنسس. من اینجام.یونا به لباس او چنگ زد.ـ بنگچان…ـ جانم؟ـ اونجا… خیلی تاریک بود.بنگچان چشم‌هایش را بست و پیشانی‌اش را روی موهای یونا گذاشت.ـ می‌دونم.ـ نمی‌تونستم چیزی ببینم… صداشون رو می‌شنیدم… فکر کردم دیگه هیچ‌کس پیدام نمی‌کنه.ـ پیدات کردیم.ـ فکر کردم دوباره… دوباره باید همون‌جا بمونم.بنگچان بلافاصله سرش را عقب برد و چانه‌ی یونا را با ملایمت گرفت تا بتواند صورت او را ببیند.ـ به من نگاه کن.یونا با چشم‌هایی خیس و وحشت‌زده به او نگاه کرد.بنگچان آهسته و شمرده گفت:ـ تو الان پیش من و مینهو هستی.یونا لب‌هایش را به هم فشرد، اما گریه‌اش بند نیامد.بنگچان با انگشت شست اشک‌های او را پاک کرد.ـ من کنارتم، یونا. صدای منو می‌شنوی؟یونا آرام سر تکان داد.ـ پس نفس بکش. با من. آروم… یک نفس عمیق.یونا تلاش کرد، اما نفسش در میانه‌ی راه شکست.بنگچان او را دوباره به سینه‌اش کشید.ـ اشکالی نداره. لازم نیست الان قوی باشی. فقط بذار من نگهت دارم.چند لحظه بعد، یونا دوباره زمزمه کرد:ـ دیگه هیچ‌وقت نرو…بنگچان بدون مکث پاسخ داد:ـ دیگه هیچ‌وقت از کنارت جم نمی‌خورم.صدای گریه‌ی یونا دوباره بلند شد.ـ قول می‌دی؟ـ قول می‌دم.ـ حتی اگه… حتی اگه من ترسیده باشم؟ـ مخصوصاً وقتی ترسیدی.ـ حتی اگه نتونم حرف بزنم؟ـ لازم نیست حرف بزنی. من می‌فهمم.ـ حتی اگه کابوس ببینم؟بنگچان لبخند بسیار کم‌رنگی زد؛ لبخندی که بیشتر درد داشت تا شادی.ـ هر شب بیدارت می‌کنم. تا وقتی مطمئن بشم دوباره خوابت برده و دیگه کابوس نمیبینی.یونا صورتش را در گردن او پنهان کرد.ـ من نمی‌خوام تنها بمونم.ـ نمی‌مونی.ـ قول بده.ـ قول میدم پرنسسم مینهو تمام این گفت‌وگو را از آینه می‌دید.مینهو سال‌ها یونا را می‌شناخت.اما چیزی که حالا می‌دید، برایش تازه بود.یونا در آغوش بنگچان آرام می‌شد.هر بار که دست بنگچان پشت یونا حرکت می‌کرد، نفسش کمی منظم‌تر می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

p34

p32

p31

p6

p23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط